رفتار مصرف كننده: تدوين استراتژي بازاريابي
نويسندگان: دل هاوكينز، راجر بست، كنث كاني
مترجمان: دكتر احمد روستا، عطيه بطحايي
ناشر: سارگل
نوبت چاپ: اول، 1385
شمارگان: 5000 نسخه

بازاريابي علم تاثيرگذاري بر رفتار مصرف كننده است. به بيان ديگر، هدف از تمامي تلاشها و برنامه هاي بازاريابي تغيير نگرش، انگيزش، دانش و سرانجام روش و رفتار مشتريان و خريداران است. از سوي ديگر در نگرش كلان، فعاليتهاي بازاريابي نه تنها بر مصرف كنندگان، بلكه بر ساير ذينفعان تاثيرگذار بوده و به بروز تغييرات فراگير در جوامع بشري منتهي مي شود.
بسياري از سازمانها و جوامع موفق امروز، با صرف هزينه هاي سنگين در زمينه تحقيقات و مطالعه شيوه هاي تاثيرگذاري بر رفتار مصرف كنندگان به موفقيتهاي چشمگير در اين حوزه دست يافته اند. چكيده اين مطالعات و بررسيهاي كاربردي در كتاب «رفتار مصرف كننده: تدوين استراتژي بازاريابي» به جامعه علمي و مديريتي ايران تقديم مي شود.
اين اثر ارزشمند به جهت پوشش كليه مباحث علم رفتار مصرف كننده نظير مباحث رفتاري، اجتماعي، انگيزشي، احساسي و ارائه نمونه هايي از تاثيرات مباحث يادشده در موفقيت و شكست شركتها، بررسي روندها و ايده هاي نوين درجهت اتخاذ استراتژي بازاريابي، بررسي پيامدهاي اجتماعي و اخلاقي اين تصميمات بر جوامع و تحليل جزء به جزء فرايند تصميم گيري مصرف كنندگان، در نوع خود كم نظير است.
چارچوب مطالب كتاب حاضر به نحوي است كه با ارائه مباحث كاربردي، بينش مصرف كننده، چك ليست تدوين استراتژي بازاريابي براساس تحليل رفتار مصرف كننده و گسترش حوزه هر بحث به فضاي اينترنت، خوانندگان را به بهترين شيوه با موضوعات آشنا و درگير مي سازد.
مطالعه اين كتاب را به كليه مديران، پژوهشگران، مشاوران، دست اندركاران و دانشجويان حوزه مديريت و بازاريابي توصيه مي شود.
داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»،نويسنده و فيلسوف معاصر، ازرستوران سلف سرويس
هنگامي که براي نخستين بار به آمريکا رفت.وي که تا آن زمان، هرگز به چنينرستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظاتبيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او ازاينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.ازهمه بدتر اينکه مشاهده مي کردکساني پس از او وارد شدهبودند و در مقابل بشقاب هاي پر ازغذا نشسته و مشغول خوردن بودند.وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميزمجاور نشسته بود،نزديک شد وگفت:«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد.حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا درمقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد،يک سيني برداريد و هر چه ميخواهيد، انتخاب کنيد،پول آن رابپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل کنيد!» امت فاکس، که قدرياحساس حماقت مي کرد، دستورات مردرا پي گرفت.اما وقتي غذا را روي ميزگذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصتها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غمها در برابر ما قرار دارد. در حاليکه اغلب ما بي حرکت به صندلي خودچسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرااو سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه ميخواهيم،برگزينيم.
از کتاب:
شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد
ناجي نيسان
مؤلف: ديويد مگي
مترجم: مسعود نيازمند
ناشر: انتشارات نوربخش
نوبت چاپ: چاپ اول، 1383
شمارگان: 3000 نسخه
بها: 2300 تومان
كتاب حاضربه طورعام درمورد فعاليتهاي يكي از شركتهاي بزرگ خودروسازي جهان و به طور خاص در احوال برنامه هاي مديرعامل فعلي آن است. هرچند امروزه عصر يك مرد قهرمان به سر آمده است وشركتها موفقيتهاي خــــود را در سايه كارهاي تيمي و گروهي مي بينند، اما نمي توان نقش مديراني كه صاحب بينش و آرمان هستند را ناديده گرفت.
مدير كنوني در بدو امر باتوجه به موقعيت شركت نيسان بينش و هدفي را با عنوان نيسان 180 معرفي كرد كه تحولاتي را در شركت به دنبال داشت.
طرح «نيسان 180» طرحي بود كه درنظر داشت نيسان را به پيشگام صنعت خودروسازي جهان تبديل كند.
انتخاب عدد 180 براي طرح مفهومي خاص داشت: عدد يك يعني نيسان تا پايان سال مالي 2004 در مقايسه با سال مالي 2001 بايد به فروش يك ميليون دستگاه خودروي اضافي در سطح جهان دست يابد. عدد هشت يعني نيسان بايد به حاشيه سود عملياتي 8 درصدي برسد، عددي كه نيسان را همواره در سطح بالايي از سوددهي در صنعت خودروسازي نگاه خواهد داشت. عدد صفر نشــان دهنده بدهي خالص به ميزان صفر است.

کاروان در حرکت است. مردانی همه هلهله کنان و خوشحال کاروان را محاصره کرده اند. تازیانه به دست دارند. فکر کنم برای زدن شتران است. ولی گوش دهید. از درون کاروان صدای هق هق می آید. صدای ناله می آید. صدای گریه زنانه و کودکانه می آید. کودکان جرات گریه بلند ندارند. فریاد بزنند عمه شان کتک می خورد . رییس مردان خوشحال این حرف را بهشان زده. نمی دانم چرا به کودکان آب می دهند صدای گریه شان بلندتر می شود. مگر نه این است که زیر تیغ آفتاب سوزان آب به کودکان دادن باید شادشان کند. بگذارید ببینم چرا؟ آهان فهمیدم. مرد مشک به دست می گوید : بنوشید این آب را که پدرتان ننوشید و آرزو به دلش کشته شد.

گوش بعضی دختران پاره است. بدجوری هم زخم شده است. انگار گوشواره از گوششان کشیده اند. صورتشان بدجوری کبود است. جای دست مردانه روی صورتشان سیاهی انداخته است. در گوشتان بگویم : دیشب پدرشان را سر بریدند. عمویشان هم سر بریدند. برادرشان هم سر بریدند. چشمانتان را تیز کنید سرشان را روی نیزه جلوی کاروان می بینید. می گویند اگر عموشان بود اینها جرات نداشتند نگاهشان کنند چه برسد به اینکه کتکشان زنند. پاهاشان پر از خار است. یادش بخیر ! داداش علی اکبر یکیشان که زنده بود همیشه او را بغل می کرد و نمی گذاشت پا بر زمین بگذارد . تازه دستش را جلوی آفتاب می گرفت که یک وقت آفتاب صورت خواهر سه ساله اش را نسوزاند.
دیروز روز بدی برایشان بود. تا طلوع آفتاب هم بابا داشتند - هم داداش و با اینکه تشنه بودند هم عمو- در خیمه می خوابیدند کنار مادرشان. یک برادر شش ماهه هم داشتند که صبحها به ذوق بازی با او از صبح بلند شده بودند .( با اینکه دو روز بود برادر کوچولوشان چشم باز نکرده بود از تشنگی) گوشواره به گوششان بودو خلخال به پاشان. ولی آفتاب که غروب کرد زندگیشان هم غروب کرد. صورت بابا را روی نیزه دیدند. تنش را در گودال. خیمه هاشان ناگهان آتش گرفت. مادرشان فرار می کرد. بچه ها همه در بیابان می دویدند. چند تایی از آنها هم گم شدند و دیگر پیدا نشدند. وای که چقدر بلا ناگهان بر این کودکان نازل شد. آب نداشتند و همه چیز داشتند ولی الان آب دارند و هیچ چیز ندارند. حتی خودشان و مادرشان معجر هم به سر ندارند. یادشان نمی رود که بابا همیشه می گفت : شما ناموس ال الله هستید. ولی مگر بی روسری و با لباسهای پاره میشود اینگونه ماند.
کاروان را می ایستانند. برای شب در خرابه ای باید بمانند. عمه یک قطره اشک هم نریخته. محکم است و استوار. یاد عموشان عباس می اندازد بچه ها را. همه را آرام میکند جز یکی. مادر کودک شش ماهه . زار می زند و گهواره خالی را تکان می دهد و لالایی می خواند. عمه به سراغ او می آید و با او حرف میزند ولی گریه اش شدیدتر می شود. مادر می گوید :(( خانمم. الان دیگر شیر هست ولی کودکم نیست.))

در سال ۱۳۲۴ خورشیدی با انتصاب دکتر محمدعلی مجتهدیگیلانی، استاد دانشکده فنی دانشگاه تهران به سمت مدیر دبیرستان البرز، در مدت ۳۴ سال مدیریت او دبیرستان البرز شاهد درخشانترین دورهٔ حیات خود بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و کنار گذاشته شدن دکتر مجتهدی، دبیرستان البرز روی به افول گذاشتولی در ابتدای دههٔ ۷۰ بار دیگر البرز اوج گرفت و شاهد درخشش دانش آموزانش در مقاطعی چون آزمون سراسری دانشگاهها، جشنوارهها و المپیادهای علمی بوداما پس از لغو «نمونه»بودن مدارس در سال ۱۳۷۷ این دبیرستان نیز مانند دیگر مدارس دولتی بدون آزمون ورودی به ثبت نام دانش اموزان پرداخت و به سمت تبدیل شدن به یک دبیرستان عادی میل نمود.اما این دبیرستان از سال ۱۳۸۶ تبدیل به دبیرستان ماندگار شد و در پی این ماندگاری ورود دانش آموزان با آزمون ورودی انجام میگیرد و هدف دبیرستان به بازگشت به جایگاه واقعی خود تغییر کردهاست.
به ترتیب الفبایی
- داریوش آشوری نویسنده و مترجم
- ایرج آذرین (نظریه پرداز و مارکسیست)
- آرمیک گیتاریست ایرانی
- بابک اطمینانی، نقاش
- سعید باقری شورکی، استاد و رئیس سابق دانشکده مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریف
- مهدی بهادرینژاد، استاد مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریف، برگزیده همایش چهرهٔ ماندگار، معاون پژوهشی فرهنگستان علوم و دارندهٔ نشان درجه یک دانش
- علی پارسا (کویرشناس)
- علی جوادی (فعال سیاسی)
- علی جوان (فیزیکدان)
- مصطفی چمران (دانش آموخته برکلی و وزیر دفاع)
- حمیدرضا تاجدينى (دكترى روابط بين الملل از كنت انگلستان)
- صادق چوبک (نویسنده)
- منصور حکمت (نظریهپرداز از رهبران کمونیست دهه اخیر)
- رحیم رحمان زاده
- علي شهبازيان (دكترى حقوق بين الملل)
- فریدون شهیدی (ریاضیدان)
- ابوالقاسم طاهری (گوینده و تهیه کننده برنامههای رادیو بیبیسی)
- عباس عدالت (متخصص کامپیوتر)
- لطفی علیعسکرزاده (ابداعکننده منطق فازی)
- عادل فردوسی پور، گزارشگر فوتبال ایران
- سیاوش قمیشی، خواننده
- انوشیران کاظمی (اولین سفیر کبیر ایران در کنیا)
- هوشنگ کاظمی (بنیان گزار دانشکده هنرهای تزئینی)
- احسان علی مجلسی (طراح اتومبیل)
- بهرام مدرسی (فعال کمونیست)
- بهروز مدرسی (فعال کمونیست)
- فرزاد ناظم (مدیر فنی شرکت یاهو)
- بهرام مبشر (مدیر ارشد ناساوپژوهشگر تلسکوپ هابل)
- مسعود بهرازنیا (وکیل دادگستری آلمان)
- جمشید مشایخی (هنر پیشه)
- میرحسین موسوی (نخست وزیر و فعال سیاسی)
- کامران وفا (فیزیکدان)
- محسن سازگارا (سیاستمدار،روزنامهنگار،پژوهشگر دانشگاه)
خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
مدیریت در جامعه آینده

| نوشته: | پیتر دراکر |
| ناشر: | سازمان فرهنگی فرا |
| ترجمه: |
غلامحسین خانقائی |
| درباره کتاب | |
|
|


Managing By Values: Becoming a Fortunate 500 Organization

| نوشته: | کن بلانچارد |
| ناشر: | سازمان فرهنگی فرا |
| ترجمه: | حمیدرضا فرتوک زاده |
| درباره کتاب | |
|
- ارزش های مشترک، همه کارکنان را پیرامون یک محور مشترک هم سو می کند. |
علی اکبر فرهنگی
خلاصه : دكتر علي اكبر فرهنگي در سال 1321 در طالقان بدنيا آمد. وي تحصيلات دانشگاهي خود را در رشته كارشناسي مديريت بازرگاني در مدرسه عالي بازرگاني،آغاز و در سال 1346 به پايان رسانيد.وي پس از اخذ مدارك كارشناسي ارشد و دكتري مديريت به آمريكا سفر كرد و در دانشكده ارتباطات اوهايو موفق به اخذ مدرك دكتري مديريت شد. نامبرده هم چنين از آمريكا ،مدرك فوق دكتري رشته ارتباطات سازماني را در سال 1362 دريافت داشته است.ايشان هم اكنون عضو هيئت علمي و استاد دانشگاه تهران مي باشد.
گروه : علوم انساني
رشته : مديريت دولتي
گرايش : ارتباطات سازماني
تحصيلات رسمي و حرفه اي : كارشناسي رشته مديريت بازرگاني در مدرسه عالي بازرگاني،ايران در سال كارشناسي ارشدرشته جامعه شناسي در دانشگاه تهران در سال 1348 دوره عالي مديريت در دانشگاه تهران در سال دكترا رشته مديريت از مدرسه علوم رفتاري كاربردي و رهبري آموزشي ،ايران در سال دكترا رشته ارتباطات در دانشكده ارتباطات اوهايو امريكا فوق دكترا رشته ارتباطات سازماني از كشور امريكا در سال 1362 رساله ها : - An investigation of the ideological foundations and administrative structural of higher education in Iran from Islamic Madressahs to western style universities. - Organizational Reality: Elements in a Constructivist sociology of communication in organization. - بررسي عوامل اجتماعي و فرهنگي بازدارنده ماركتينگ در ايران
مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : خدمات آموزشي:مشاغل و سمتهاي اداري و مديريتي دكتر علي اكبر فرهنگي به ترتيب زير است: - عضو كميته برنامه ريزي مدرسه عالي مديريت گيلان 56-1351 - عضو كميته پژوهش هاي مديريتي و بازاريابي 55- 1352 - معاون دانشكده مديريت گيلان 55-1354 - رئيس گروه جامعه شناسي دانشگاه الزهرا 64-1362 - رئيس گروه مديريت دانشگاه الزهرا 67-1362 - رئيس گروه مديريت دولتي دانشگاه تهران از 1379 تا كنون - معاون پژوهشي دانشكده مديريت دانشگاه تهران از 1379 - سردبير مجله انگليسي زبان مشترك بين دانشگاه تهران و دانشگاههاي آلمان - تحت عنوان كار آفريني از 1383 تا كنون - سردبير مجله علمي مطالعات مديريت دولتي ايران از 1382 تا كنون - سرپرست ايستگاه تحقيقات مديريت مستقر در فولاد خوزستان 76-1371 - عضو شوراي انتشارات دانشگاه تهران 74-1372 - عضو شوراي تحصيلات تكميلي دانشكده از 1367 تا كنون - سرپرست دفتر ارتباط با صنعت دانشكده 80-1376 - عضو شوراي پژوهشي دانشگاه تهران 79-1377 - عضو هيئت تحريريه مجله دانش مديريت از 1374 تا كنون - عضو هيئت تحريريه فصلنامه مطالعات مديريت از 1375 تا كنون - عضو هيئت تحريريه فصلنامه فرهنگ مديريت از 1379 تا كنون - مديريت گروه مديريت دولتي در دانشكده مديريت (چندين نوبت) -مديريت رسانه - گروه ملي صنعتي فولاد ايران از سال 1370 تا سال 1375 - ماشين سازي تبريز از سال 1372 تا سال 1376 - پارس خودرو از سال 1378 تا سال 1380 - لاستيك كرمان از سال 1380 تا سال 1383
فعاليتهاي آموزشي : سوابق خدمات آموزشي علي اكبر فرهنگي به قرار زير است: استاديار مدعو مدرسه عالي بازرگاني 1350 استاديار تمام وقت مدرسه عالي مديريت گيلان – لاهيجان 1351 تا 1356 مدرس دانشگاه اوهايو در دروس ارتباطات انساني ، Public speaking و Interviewing به مدت 8 نيمسال استاديار و مدير گروه جامعه شناسي و سپس مديريت دانشگاه الزهرا 1362 تا انتقال به دانشگاه تهران 1367 انتقال به دانشگاه تهران 1367 تا كنون دانشيار دانشكده مديريت دانشگاه تهران 1371 تا 1378 استاد دانشگاه تهران 1378 تا كنون اولين استاد دانشكده مديريت دانشگاه تهران پس از انقلاب علاوه بر تدريس در دوره هاي متعدد كارشناسي – كارشناسي ارشد و دكترا ، تدريس در سازمانهاي تخصصي مانند مركز آموزش مديريت دولتي بيش از 20 سال سازمان مديريت صنعتي بيش از 25 سال مركز آموزشهاي ديپلماتيك وزارت امور خارجه مركز آموزش وزارت نيرو دانشكده علوم استراتژيك وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي عنوان دروس ارائه شده توسط دكتر علي اكبر فرهنگي به قرار زير است: تحليل فلسفي نظريه هاي مديريت ( دكتري) در دانشگاههاي تهران و علامه طباطبائي در سال 1372 مديريت استراتژيك (كارشناسي ارشد) در دانشگاههاي تهران- علامه طباطبائي – تربيت مدرس در سال 1372 رفتار سازماني پيشرفته ( كارشناسي ارشد و دكتري ) در دانشگاه تهران 1372 مديريت تطبيقي (كارشناسي ارشد) در دانشگاه تهران مديريت ارتباطات (كارشناسي ارشد ) در دانشگاه تهران
جوائز و نشانها : چهره ماندگار مديريت – سال 1384
چگونگي عرضه آثار : تعداد مقلات تاليفي : 45 مورد تعداد طرحهاي پژوهشي :7 طرح
درس زندگی
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: «تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت darse zendeghکامل».
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: «تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.»
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز
به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد.. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم..»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه مي کنى.. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.»
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.


سوالات آسان به ذهن می آیند و جوابها به سختی. سوالها میمانند و جوابها اگر آیند زود می روند. راستی صبح ها این سوالات به سراغ شما هم می آید؟ آیا شبها جوابهایش را دوست دارید؟ اگر معلم باشید و یا اگر واقعی بگویم خالق باشید به جوابها چه نمره ای می دهید؟ راضی هستید از خودتان یا از خود راضی می خوابید و باز هم صبح مثل من با پررویی به افق ترین جای دنیا نگاه می کنید و باز هم سوال میپرسید از خودتان و شبها بی جواب به تاریکترین قسمت ذهنتان سفر می کنید ؟
روزی گفتم بی سوال باشم و بی خیال. اصلا با افق قهر کردم و چشم به خط اش ننداختم. به اولین کسی که قادر بود خوش ام کند و یا غم اندازد در دلم بدون سوال ذهن نگاه کردم. چه ابلهانه بود و چه بیخیالانه این حالم.چه حالی کرد قلبم و وجدانم. روز را ابلهانه گذراندم و شب را خواستم باز هم وارد تاریکی ذهنم شوم. ولی تاریکی ذهن را هر چه گشتم پیدا نکردم. همه چیز روشن بود . انگار تمام نگهبانهای ذهنم با نور ایستاده اند تا من را بررسی کنند. قدیمی ترها با مشعل و مدرن ها با چراغ قوه و پست مدرن ها با لیزر . همه جواب می خواستند از من . اولی پرسید: (( ابلهی حال میده . نه؟)) دومی گفت:(( من رو از افق محروم کردی کیف داد؟ )) سومی در حال که نور در چشمانم مینداخت با آه گفت:(( دردم گرفت امروز؟ بی سوالی خیلی درد داره ولی نمیذارم جواب ندی)) با اینکه صورتش را ندیدم ولی فکر کنم وجدانم بود. تازه فهمیدم هست.
بعد از امروز این رو هیچ وقت یادم نمیره:((وجدان مثل آپاندیس می مونه. هر وقت درد میگیره و جواب میخواد تازه میفهمیم هست.))


